تبليغاتX
دفترچه ممنوع

دفترچه ممنوع

دل نوشته هاي من

دعا کن

پلهای ویران پشت سرم را

پلهای ویران روبرویم را

امابا دعا هیچ پلی تعمیر نمی شود مهندس

سه سال نه

سی سال

سیصد سال هم بگذرد

تعمیر نمی شود این پلها

زحمت نکش

بگذار این ویرانه را طوفان دلتنگی ببرد

این ترک ها گسل شده اند و این شهر مگر خواب آبادی را ببیند

نه به کتابهایت نگاه کن

نه به آینه

فراموش می شود

دختری که هیچ وقت نبود

و شهری

که فقط شهر بازی تو بود 

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1390ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط افسانه   | 

نشاه‌ی سودای ما از بس بلند افتاده بود
هر که سنگی زد به ما، رطل گران پنداشتیم
خون ما را ریخت گردون در لباس دوستی
از سلیمی گرگ را صائب شبان پنداشتیم
ز نامردان علاج درد خود جستن، بدان ماند    که خار از پا برون آرد کسی، با نیش عقربها

چنان ناسازگاری عام شد در روزگارِ ما    که طفل از شیرِ مادر، استخوان اندر گلو دارد

+ نوشته شده در  جمعه 14 مرداد1390ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط افسانه   | 

هیزم خاطره فراوان است

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 دی1389ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط افسانه   | 

....................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط افسانه   | 

دندان اسب سفیدی که پیشکشت کردم را نشمردم

ولی نمی دانستم که اسب پیشکشی پای رفتنت می شود

حالا هی باید گوشم را بچسبانم به جاده

شاید هم کر شده ام .....

-------------------------------

دلم بدجوری هوای این جا رو کرده بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط افسانه   | 

سه ساله چراغ این وبلاگ روشنه یعنی امروز سه ساله شد با همه دلتنگی هام امروز یادم بود دلم نیومد نیام .از نصیحتها و پیشنهادهای همتون ممنونم .خوشحالم که دوستانی به خوبی شما دارم و تو خونه جدید هم به من سر می زنید. نمی تونم از این جا دل بکنم هر چند....... در دام مانده باشد ...صیاد رفته باشد...

سه سالگی مون مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط افسانه   | 

این بچه های نوازش باید روی سینه تو به دنیا بیایند

نیستی

و انگشتهای پا به ماهم

هی بچه های مرده به دنیا می آورند

چقدر بچه توی گلدان نرگس قبر کنم

فایده ندارد خوب

باز شب می شود

عطرت در می زند

و انگشتهایم آبستن می شوند

گلدان دیگر جا ندارد

و انگشتهایم دلشان بچه می خواهد

و سینه ات یک حیاط خالی است بی های و هوی بچه ها

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط افسانه   | 

حاجيانه ۱

امشب محرم مي شوم

به خوابم نيا

 

حاجيانه ۲

مي گويند نبايد به آينه نگاه كنم

خوب است نگاهت اين جا نيست

ولي عطرت را چه كنم

مي گويند نبايد بوي هيچ عطري بدهم

هر چه خود را مي شويم پاك نمي شود

تو آنجا توي تهران نشسته اي و هي به من مي گويي شما

و اينجا

مسجد شجره

پر از عطر توست

باز رسوا شدم آقا

حاجيانه ۳

مي گردم

شايد فراموشت كنم

دستم را گرفته اي

مي چرخي

همه هفت دور را

و همه مرد هاي حوله پوش

پاهايشان شبيه تو مي شود

خدااااااااااااااااااااااااا

بايد كجا فرار كنم ؟

حاجيانه ۴

 

مثل هاجر مي دوم

اسماعيل دلم تشنه است

خانه ات آباد

كه گفت نگهبان زمزم من تو باشي؟

من كه شما شده ام

بايد از تشنگي بميرم؟

مكه  تير ۸۸

+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط افسانه   | 

كوچه پس كوچه هاي تهران را

با دل اشكهام مي شويم

گردو خاكي نمي كنم آقا

قصه را بي كلام مي گويم

 

سرتكان مي دهند هي مردم:

شايد اين دخترك جنون دارد

گم شده گول خورده يا شايد

تازه داغي به اندرون دارد

 

هي نصيحت كنايه دلداري:

مرگ نيست اين ، فقط بكن دل را

عمرو بختت تلف شده دختر

هي نزن دور دور باطل را

 

داري آب مي شوي و مي ميري

ذره ذره براي دلداري

كه برايت نمي كند تب هم

خواب بود عشق ، كي تو بيداري؟

 

نه ، دروغ است دروغ است دروغ

عطر چشمش مگر گواه نبود

من به يك كوه تكيه مي دادم

او رفيق ميان راه نبود

 

باز عطر تو باز دلتنگي

كه شده شكل وحشي سرطان

و گرفته تمام اين تن را

بدهم كاش روي دست تو جان

 

آه و نفرين و ناله نه ، آخر

من نمك گير اخم لبخندم

جاي انگشتهات خورده ترك

ولي آخر نمي برد بندم

 

اين گره كور شده مثل خودم

نه به چاقوي خشم يا كه فريب

هرچه كردم ببين كه باز نشد

گريه كردند زخم هاي نجيب

 

 

 

 

اين خيال است يا جنون كه كسي

با صدايت ترانه مي خواند :

گل گلدان من ، مه ايوان

او هنوز عاشقانه مي خواند

 

يك نفر كاش خبر مي دادش

رنگ اين گل پريده بي گلدان

دخترك زخم زخم مي ميرد

قهر كرده است  ماه با ايوان

 

پاي رفتن شكسته مثل دلم

عطر پيراهنت شده راهي

تو برو اوج آسمان و بپر

چشم من تا هميشه بر ر اهي ........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط افسانه   | 

دارد او بال بال مي ميرد

اين  كبوتر كبوتر جلد است

 

آسمان بود خانه اش اما

يك  نفر گفت خانه اش سرد است

 

گفت بنشين به روي دستانم

لانه ات دستهاي يك مرد است

 

گفت بنشين پرنده جان اين جا

كه دلم غرق غصه و درد است

 

گفت آب از نگاه دانه ز دل

تو بمان خانه دلم سرد است

 

اين كبوتر سرا ي تو دل من

قول يك مرد قول يك مرد است

 

گفت اگر ياد آسمان نكني

قصه عاشقانه هم  بلد است

 

ناگهان آن پرنده وحشي

ديد با عطر مرد خو كرد است

 

بال و پر زد براي مرد و سرود

با نگاهت كبوترت جلد است

 

چيده شد تا پرنده بال و پرش

ديد دستان مرد يخ كرد است

 

گفت بايد به آسمان بروي

رنگ چشمات در قفس زرد است

 

وقت رفتن رسيده كفتر جان

مرد يك جا نشين كه  بي خرد است

 

عاقبت اين پرنده مي ميرد

اين صداهاي كفش يك مرد است

 

اين زبان بسته غير از عشق دگر

چه گناهي چه گناهي كرده است؟

 

هي نگوييد بپر بال بزن

اين كبوتر كبوتر جلد است

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط افسانه   |