تبليغاتX
دفترچه ممنوع

دفترچه ممنوع

دل نوشته هاي ما

سه ساله چراغ این وبلاگ روشنه یعنی امروز سه ساله شد با همه دلتنگی هام امروز یادم بود دلم نیومد نیام .از نصیحتها و پیشنهادهای همتون ممنونم .خوشحالم که دوستانی به خوبی شما دارم و تو خونه جدید هم به من سر می زنید. نمی تونم از این جا دل بکنم هر چند....... در دام مانده باشد ...صیاد رفته باشد...

سه سالگی مون مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط افسانه و سهراب  | 

رفتم جای دیگه ای این جا رو دوست دارم خیلی ولی وقتی عاشقانه هام سهراب رو آزار می ده و بار شونه هاشو سنگین تر می کنه پس این جا حرف نمی زنم قصه ما برای سهراب به سر رسیده و من ............... مگه آدم چند تا دل داره . راه تغییر نمی کنه ولی رفیقت نیمه راه می شه خوب باید چه کار کنی ؟ تنها سفر کردن خیلی سخته ولی من ادامه می دم می شه مدتها با همسفرت حر ف بزنی حتی اگه دستت تو دستش نباشه می شه خاطرات این چهار سال رو تعریف کرد من تا آخر عمرم می تونم تعریف کنم با یادش راه برم هیچ راهی غلط نیست فقط ما خسته می شیم همین من خسته نیستم هر چند شکستم ولی خستگی نه تشنگی این سفر گرسنگی اش رقصش رنجش حتی ترس های من و بعد عشقی که همه سلولهام رو گرفت قرارداد نبود که به قول سهراب قرار نبود پیش بیاد آدم دچار عشق می شه پشیمونی هم نداره خوشحالم که واسه خودم و خودت همسفرت شدم نه واسه حرف دیگران خوشحالم که زندگی کردم این چهار سال رو و بقیه اش رو برای خودم نه برای خوشایند دیگران خوشحالم که گرونترین قیمت رو پای دلم دادم اسمشو بزارید لجاجت حماقت سادگی هر چیزی که میخواهید ..من جسارت این رو دارم که هوای دلم رو داشته باشم واسه دلم مادری کنم به این قیمت که از مادر شدنم بگذرم سخته خیلی سخته با این بچه لجوج یه راه طولانی رو طی کنی ولی من می تونم میخ های چادر من شل نمی شه هر جا برم بی هیچ شناسنامه ای عطر مردی رو گرفتم که همه چیزم شد و این یعنی امینت حتی اگه پیشم نباشی دلتنگی ها مو توی یک وبلاگ دیگه جار می زنم من زنم شاعرم و سرمایه ام عشقی که پاش همه چیزم رو دادم و خواهم داد دل آدم جای خداست خونه خدا ارزش اینو داره که به حرفش گوش بدی و به خاطرش غیر از خدا از هیچ کس نترسی سهراب منو باردار عشق کرد و این قشنگترین هدیه ای بود که به من داد می تونه بره من خودم این عشق رو بزرگ می کنم .برای دوستان آدرس وبلاگ جدیدم رو تو کامنت خصوصی شون گذاشتم . دعا کنید پاهام کم نیاره . خوشحالم که یکی رو دارم که دلتنگش باشم که به یادش بخوابم حتی اگه بهم نگه خوابهای طلایی ببینی که به یادش بلند شم حتی اگه نگه صبحت به خیرو شادی حتی اگه آغوشش رو ازم دریغ کنه زنم به تمام معنی ...........سهراب نمی دونست که چطور از من یک زن ساخت دختر فراری از همه نرینه ها رو . می خوام زنیت کنم بی حساب و کتاب به مهر بی نفقه بی گرمای دستهاش تنش .اسمشو هر چی می خواهید بگذارید من چشمم به راهه به سفره و دلم فقط یکجاست . خدا رو چی دیدی ....شاید...

شاید دلش خواست و این جا نوشت ولی من اذیتش نمی کنم فعلا خسته است و عاشقانه های من رو نمی خواد پس می رم دلم شادی شو می خواد همین

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط افسانه و سهراب  | 

این بچه های نوازش باید روی سینه تو به دنیا بیایند

نیستی

و انگشتهای پا به ماهم

هی بچه های مرده به دنیا می آورند

چقدر بچه توی گلدان نرگس قبر کنم

فایده ندارد خوب

باز شب می شود

عطرت در می زند

و انگشتهایم آبستن می شوند

گلدان دیگر جا ندارد

و انگشتهایم دلشان بچه می خواهد

و سینه ات یک حیاط خالی است بی های و هوی بچه ها

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط افسانه و سهراب  | 

حاجيانه ۱

امشب محرم مي شوم

به خوابم نيا

 

حاجيانه ۲

مي گويند نبايد به آينه نگاه كنم

خوب است نگاهت اين جا نيست

ولي عطرت را چه كنم

مي گويند نبايد بوي هيچ عطري بدهم

هر چه خود را مي شويم پاك نمي شود

تو آنجا توي تهران نشسته اي و هي به من مي گويي شما

و اينجا

مسجد شجره

پر از عطر توست

باز رسوا شدم آقا

حاجيانه ۳

مي گردم

شايد فراموشت كنم

دستم را گرفته اي

مي چرخي

همه هفت دور را

و همه مرد هاي حوله پوش

پاهايشان شبيه تو مي شود

خدااااااااااااااااااااااااا

بايد كجا فرار كنم ؟

حاجيانه ۴

 

مثل هاجر مي دوم

اسماعيل دلم تشنه است

خانه ات آباد

كه گفت نگهبان زمزم من تو باشي؟

من كه شما شده ام

بايد از تشنگي بميرم؟

مكه  تير ۸۸

+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط افسانه و سهراب  | 

كوچه پس كوچه هاي تهران را

با دل اشكهام مي شويم

گردو خاكي نمي كنم آقا

قصه را بي كلام مي گويم

 

سرتكان مي دهند هي مردم:

شايد اين دخترك جنون دارد

گم شده گول خورده يا شايد

تازه داغي به اندرون دارد

 

هي نصيحت كنايه دلداري:

مرگ نيست اين ، فقط بكن دل را

عمرو بختت تلف شده دختر

هي نزن دور دور باطل را

 

داري آب مي شوي و مي ميري

ذره ذره براي دلداري

كه برايت نمي كند تب هم

خواب بود عشق ، كي تو بيداري؟

 

نه ، دروغ است دروغ است دروغ

عطر چشمش مگر گواه نبود

من به يك كوه تكيه مي دادم

او رفيق ميان راه نبود

 

باز عطر تو باز دلتنگي

كه شده شكل وحشي سرطان

و گرفته تمام اين تن را

بدهم كاش روي دست تو جان

 

آه و نفرين و ناله نه ، آخر

من نمك گير اخم لبخندم

جاي انگشتهات خورده ترك

ولي آخر نمي برد بندم

 

اين گره كور شده مثل خودم

نه به چاقوي خشم يا كه فريب

هرچه كردم ببين كه باز نشد

گريه كردند زخم هاي نجيب

 

 

 

 

اين خيال است يا جنون كه كسي

با صدايت ترانه مي خواند :

گل گلدان من ، مه ايوان

او هنوز عاشقانه مي خواند

 

يك نفر كاش خبر مي دادش

رنگ اين گل پريده بي گلدان

دخترك زخم زخم مي ميرد

قهر كرده است  ماه با ايوان

 

پاي رفتن شكسته مثل دلم

عطر پيراهنت شده راهي

تو برو اوج آسمان و بپر

چشم من تا هميشه بر ر اهي ........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط افسانه و سهراب  | 

دارد او بال بال مي ميرد

اين  كبوتر كبوتر جلد است

 

آسمان بود خانه اش اما

يك  نفر گفت خانه اش سرد است

 

گفت بنشين به روي دستانم

لانه ات دستهاي يك مرد است

 

گفت بنشين پرنده جان اين جا

كه دلم غرق غصه و درد است

 

گفت آب از نگاه دانه ز دل

تو بمان خانه دلم سرد است

 

اين كبوتر سرا ي تو دل من

قول يك مرد قول يك مرد است

 

گفت اگر ياد آسمان نكني

قصه عاشقانه هم  بلد است

 

ناگهان آن پرنده وحشي

ديد با عطر مرد خو كرد است

 

بال و پر زد براي مرد و سرود

با نگاهت كبوترت جلد است

 

چيده شد تا پرنده بال و پرش

ديد دستان مرد يخ كرد است

 

گفت بايد به آسمان بروي

رنگ چشمات در قفس زرد است

 

وقت رفتن رسيده كفتر جان

مرد يك جا نشين كه  بي خرد است

 

عاقبت اين پرنده مي ميرد

اين صداهاي كفش يك مرد است

 

اين زبان بسته غير از عشق دگر

چه گناهي چه گناهي كرده است؟

 

هي نگوييد بپر بال بزن

اين كبوتر كبوتر جلد است

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط افسانه و سهراب  | 

فردا صبح یک نخ قرمز به انگشتت ببند

تا فراموشت نشود من هستم

یا وقتی منکرم می شوی

لااقل سرت را بگیر زیر شیر آب

تا عطر انگشتانم رسوایت نکند

من تنها به قاضی نرفتم

و نه به شکایت

در من بودی مثل جنینی لگد می زدی و حاشایم می کردی

وای از مادرییییییییییییییی

 

در من بودی و منکرم شدی

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط افسانه و سهراب  | 

دکتر اسم قرص ها را ترجمه می کند

فراموشش کن

گریه نکن

گم شده

دنیا همین است

مردند

بخواب

بخور

از مطب که می آیم بیرون

همه قرصها را می ریزم توی سطل زباله

غیر قرص بخواب

آخر خواب زورش زیاد است

روی قالیچه اش می نشاندت

و از اتاق ارغوانی می آوردت اینجا

آب توی دل کسی تکان نمی خورد

ولی من قند توی دلم آب می شود

و صبح ها توی خیابان

بلند می خندم

مثل دیوانه ها

و به خودم می گویم

صبحت به خیرو شادی

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط افسانه و سهراب  | 

گرسنه ام

۲۰ روز است گرسنه ام

عطر تنور پیراهنت را می ریزی و می روی

فقط

بو ی قهوه چشمهایت را می ریزی و می روی

فقط

ترک های دلم چسبیده به استخوان کمرم

گرسنه ام

فصل توت فرنگی است

ویار توت فرنگی کرده ام

لبهایت تشنه اند

مثل توت فرنگی های ترسیده

تو عجله داری

من دارم از گرسنگی می میرم

خرده ریزهای سفره مهرت را هم با خودت می بری

دلم ضعف می رود

خودت را نه

مرا می زنی

سیر می شوم

زیر تازیانه ها ی تحقیر

این خرده ریزه ها سهم کسی نیست

من سوپ نمی خواهم

نان داغ تنور سینه ات را می خواهم

حالا باید همه اتوبان را بدوم

من گرسنه ام است آقا............

و نان هیچ تنوری سیرم نمی کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط افسانه و سهراب  | 

برای چنارهای بلند کوچه تان می رقصم

دسته جمعی برایم آواز می خوانند

این کوچه انتها ندارد

کوچه پر از صدای توست

(( گل گلدون من ))

چنارها نازم را می کشند

تصدق کبوترهای روی بامتان می روم

ودلم می خواهد دیوارهای خردلی را بغل کنم

کبوترها دلشان غنج می رود

پیراهنت روی بند بی تابی می کند

برای تب انگشتانم

این گیره لعنتی نمی گذارد ...

مثل این در لعنتی ....

مثل ......

زنی زیر سایه چنارها می رقصد

زنی عطرقدمهایت  را نفس می کشد

زنی توی چمن ها گریه می کند

زنی منتظر می ماند

نمی آیی .......................

عطرت را در آغوش می گیرد

گرم می شود

می رود

رقصان....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط افسانه و سهراب  |