سه سالگی مون مبارک
شاید دلش خواست و این جا نوشت ولی من اذیتش نمی کنم فعلا خسته است و عاشقانه های من رو نمی خواد پس می رم دلم شادی شو می خواد همین
نیستی
و انگشتهای پا به ماهم
هی بچه های مرده به دنیا می آورند
چقدر بچه توی گلدان نرگس قبر کنم
فایده ندارد خوب
باز شب می شود
عطرت در می زند
و انگشتهایم آبستن می شوند
گلدان دیگر جا ندارد
و انگشتهایم دلشان بچه می خواهد
و سینه ات یک حیاط خالی است بی های و هوی بچه ها
امشب محرم مي شوم
به خوابم نيا
حاجيانه ۲
مي گويند نبايد به آينه نگاه كنم
خوب است نگاهت اين جا نيست
ولي عطرت را چه كنم
مي گويند نبايد بوي هيچ عطري بدهم
هر چه خود را مي شويم پاك نمي شود
تو آنجا توي تهران نشسته اي و هي به من مي گويي شما
و اينجا
مسجد شجره
پر از عطر توست
باز رسوا شدم آقا
حاجيانه ۳
مي گردم
شايد فراموشت كنم
دستم را گرفته اي
مي چرخي
همه هفت دور را
و همه مرد هاي حوله پوش
پاهايشان شبيه تو مي شود
خدااااااااااااااااااااااااا
بايد كجا فرار كنم ؟
حاجيانه ۴
مثل هاجر مي دوم
اسماعيل دلم تشنه است
خانه ات آباد
كه گفت نگهبان زمزم من تو باشي؟
من كه شما شده ام
بايد از تشنگي بميرم؟
مكه تير ۸۸
كوچه پس كوچه هاي تهران را
با دل اشكهام مي شويم
گردو خاكي نمي كنم آقا
قصه را بي كلام مي گويم
سرتكان مي دهند هي مردم:
شايد اين دخترك جنون دارد
گم شده گول خورده يا شايد
تازه داغي به اندرون دارد
هي نصيحت كنايه دلداري:
مرگ نيست اين ، فقط بكن دل را
عمرو بختت تلف شده دختر
هي نزن دور دور باطل را
داري آب مي شوي و مي ميري
ذره ذره براي دلداري
كه برايت نمي كند تب هم
خواب بود عشق ، كي تو بيداري؟
نه ، دروغ است دروغ است دروغ
عطر چشمش مگر گواه نبود
من به يك كوه تكيه مي دادم
او رفيق ميان راه نبود
باز عطر تو باز دلتنگي
كه شده شكل وحشي سرطان
و گرفته تمام اين تن را
بدهم كاش روي دست تو جان
آه و نفرين و ناله نه ، آخر
من نمك گير اخم لبخندم
جاي انگشتهات خورده ترك
ولي آخر نمي برد بندم
اين گره كور شده مثل خودم
نه به چاقوي خشم يا كه فريب
هرچه كردم ببين كه باز نشد
گريه كردند زخم هاي نجيب
اين خيال است يا جنون كه كسي
با صدايت ترانه مي خواند :
گل گلدان من ، مه ايوان
او هنوز عاشقانه مي خواند
يك نفر كاش خبر مي دادش
رنگ اين گل پريده بي گلدان
دخترك زخم زخم مي ميرد
قهر كرده است ماه با ايوان
پاي رفتن شكسته مثل دلم
عطر پيراهنت شده راهي
تو برو اوج آسمان و بپر
چشم من تا هميشه بر ر اهي ........
دارد او بال بال مي ميرد
اين كبوتر كبوتر جلد است
آسمان بود خانه اش اما
يك نفر گفت خانه اش سرد است
گفت بنشين به روي دستانم
لانه ات دستهاي يك مرد است
گفت بنشين پرنده جان اين جا
كه دلم غرق غصه و درد است
گفت آب از نگاه دانه ز دل
تو بمان خانه دلم سرد است
اين كبوتر سرا ي تو دل من
قول يك مرد قول يك مرد است
گفت اگر ياد آسمان نكني
قصه عاشقانه هم بلد است
ناگهان آن پرنده وحشي
ديد با عطر مرد خو كرد است
بال و پر زد براي مرد و سرود
با نگاهت كبوترت جلد است
چيده شد تا پرنده بال و پرش
ديد دستان مرد يخ كرد است
گفت بايد به آسمان بروي
رنگ چشمات در قفس زرد است
وقت رفتن رسيده كفتر جان
مرد يك جا نشين كه بي خرد است
عاقبت اين پرنده مي ميرد
اين صداهاي كفش يك مرد است
اين زبان بسته غير از عشق دگر
چه گناهي چه گناهي كرده است؟
هي نگوييد بپر بال بزن
اين كبوتر كبوتر جلد است
تا فراموشت نشود من هستم
یا وقتی منکرم می شوی
لااقل سرت را بگیر زیر شیر آب
تا عطر انگشتانم رسوایت نکند
من تنها به قاضی نرفتم
و نه به شکایت
در من بودی مثل جنینی لگد می زدی و حاشایم می کردی
وای از مادرییییییییییییییی
در من بودی و منکرم شدی
فراموشش کن
گریه نکن
گم شده
دنیا همین است
مردند
بخواب
بخور
از مطب که می آیم بیرون
همه قرصها را می ریزم توی سطل زباله
غیر قرص بخواب
آخر خواب زورش زیاد است
روی قالیچه اش می نشاندت
و از اتاق ارغوانی می آوردت اینجا
آب توی دل کسی تکان نمی خورد
ولی من قند توی دلم آب می شود
و صبح ها توی خیابان
بلند می خندم
مثل دیوانه ها
و به خودم می گویم
صبحت به خیرو شادی
۲۰ روز است گرسنه ام
عطر تنور پیراهنت را می ریزی و می روی
فقط
بو ی قهوه چشمهایت را می ریزی و می روی
فقط
ترک های دلم چسبیده به استخوان کمرم
گرسنه ام
فصل توت فرنگی است
ویار توت فرنگی کرده ام
لبهایت تشنه اند
مثل توت فرنگی های ترسیده
تو عجله داری
من دارم از گرسنگی می میرم
خرده ریزهای سفره مهرت را هم با خودت می بری
دلم ضعف می رود
خودت را نه
مرا می زنی
سیر می شوم
زیر تازیانه ها ی تحقیر
این خرده ریزه ها سهم کسی نیست
من سوپ نمی خواهم
نان داغ تنور سینه ات را می خواهم
حالا باید همه اتوبان را بدوم
من گرسنه ام است آقا............
و نان هیچ تنوری سیرم نمی کند
دسته جمعی برایم آواز می خوانند
این کوچه انتها ندارد
کوچه پر از صدای توست
(( گل گلدون من ))
چنارها نازم را می کشند
تصدق کبوترهای روی بامتان می روم
ودلم می خواهد دیوارهای خردلی را بغل کنم
کبوترها دلشان غنج می رود
پیراهنت روی بند بی تابی می کند
برای تب انگشتانم
این گیره لعنتی نمی گذارد ...
مثل این در لعنتی ....
مثل ......
زنی زیر سایه چنارها می رقصد
زنی عطرقدمهایت را نفس می کشد
زنی توی چمن ها گریه می کند
زنی منتظر می ماند
نمی آیی .......................
عطرت را در آغوش می گیرد
گرم می شود
می رود
رقصان....
