كوچه پس كوچه هاي تهران را
با دل اشكهام مي شويم
گردو خاكي نمي كنم آقا
قصه را بي كلام مي گويم
سرتكان مي دهند هي مردم:
شايد اين دخترك جنون دارد
گم شده گول خورده يا شايد
تازه داغي به اندرون دارد
هي نصيحت كنايه دلداري:
مرگ نيست اين ، فقط بكن دل را
عمرو بختت تلف شده دختر
هي نزن دور دور باطل را
داري آب مي شوي و مي ميري
ذره ذره براي دلداري
كه برايت نمي كند تب هم
خواب بود عشق ، كي تو بيداري؟
نه ، دروغ است دروغ است دروغ
عطر چشمش مگر گواه نبود
من به يك كوه تكيه مي دادم
او رفيق ميان راه نبود
باز عطر تو باز دلتنگي
كه شده شكل وحشي سرطان
و گرفته تمام اين تن را
بدهم كاش روي دست تو جان
آه و نفرين و ناله نه ، آخر
من نمك گير اخم لبخندم
جاي انگشتهات خورده ترك
ولي آخر نمي برد بندم
اين گره كور شده مثل خودم
نه به چاقوي خشم يا كه فريب
هرچه كردم ببين كه باز نشد
گريه كردند زخم هاي نجيب
اين خيال است يا جنون كه كسي
با صدايت ترانه مي خواند :
گل گلدان من ، مه ايوان
او هنوز عاشقانه مي خواند
يك نفر كاش خبر مي دادش
رنگ اين گل پريده بي گلدان
دخترك زخم زخم مي ميرد
قهر كرده است ماه با ايوان
پاي رفتن شكسته مثل دلم
عطر پيراهنت شده راهي
تو برو اوج آسمان و بپر
چشم من تا هميشه بر ر اهي ........