تبليغاتX
دفترچه ممنوع
دل نوشته هاي ما
باید گمم کنی تهران

باید این جاده گمم کند

این اتوبان

این پولک های طلایی که پای دامن ماه اتوبانند و ریز ریز می خندند

بس که دورشان می گردم

پی عطر نگاه تو

دورتان بگردم

نشانی مرا به هیچ کس ندهید

میزبان عطر بوسه و نوازشید

و مست گرمای دوستی

هزار بار دورتان می گردم

شما که چیزی ندیده اید

و این سد

سد دلتنگی من می شود

دلواپس این بند ها نباش

این کوه ها

گمم می کنند

قسمشان داده ام

اصلا شاید قایقی پیدا شد

شاید مرا برد به دل روستایی و برنگشت

و تو بی هیچ بندی برگشتی

بی هیچ سدی

بی هیچ خاطره ای

بی هیچ ماهی

من با یک عالم ماه و بوسه و خاطره گم می شوم

دلتنگ عطر دارچینی بوسه

تا گم نشده ام بگذار برای بچه های این پاییز هم مادری کنم

دورتان بگردم

برگ های زرد

برگ های نارنجی

خش خش بخندید

دورتان بگردم.

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط افسانه و سهراب  | 

همیشه گفتن که آدم و حوا به خاطر خوردن میوه ممنوعه از بهشت رانده شدن ، اونهم به تحریک حوا ، که آسیب این انگولکش را هم خودش کشید هم اولین شوهر دنیا .

ولی هیچوقت پیش بینی نمیکردیم که زولبیا هم میوه ممنوعه ، که نه ، خوراکی ممنوعه باشه . تازه نه به پیشنهاد حوا ، که از دست آدم !

یک سال از تعارف زولبیای آدم به حوا میگذره . کلی ماجرا گذشته ، فراز و نشیب .

تلخ و شیرین زندگی که میگن همیناس دیگه

یه روز میخوای بری مسافرت ، دلواپسی که چی میشه . نکنه راهزنای به ظاهر قراول بهت گیر بدن ؟ گیرم که بدن ، یه پول چایی مشکلو حل میکنه . ولی آخه ، راستی این پلیسا واسه رفع مزاحمت از مردم تو خیابونا وایسادن یاایجاد مزاحمت ؟!!

مردم همش آدمو زیر نظر دارن . دیوونن به خدا ، هر کدومشونو که بتکونی اقلا" یه من و سه چارک گرفتاری از لای قباشون میریزه . اونوقت همش تو نخ کار همدیگن که این یارو کیه ، اون یکی چیکار میکنه ، این کجا میره ، اون از کجا میاد . لااقل رعایت مسائل شرعیو هم که انقد ادعاشو دارن نمیکنن . مگه نگفتن که غیبت کردن مث خوردن گوشت برادر مرده یا بدتر از زناست؟ آی ی ی ی ی مردم ! برین رد کارتون ، عیسی به دین خود ، موسی به دین خود .

ولی خوب ، همش خاطرس : خوردن بستنی نوک یه برج بلند ، اتوبان بی انتها با ماهی که تعقیبت میکنه ، پله برقی مترو تورو با خودش پایین میبره تا آخرین تکون دستتو نشون بدی ، شبهای زاینده رود ، پیر مرد کور دستفروش سه راه امین حضور ، حتی اون آژان زپرتی که با موتور قراضش به خیال خودش میاد مچ گیری !

اگه فکرشو بکنیم چقققققققققدر خاطره دور و برمونو گرفته

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط افسانه و سهراب  | 

مدرسه که بودیم حوصله نداشتم یک سال درس بخونم واسه یه کتاب . به نظرم احمقانه می اومد. اینه که فقط اخر سال می خوندم و بر خلاف کسانی که شرط می بستن رو مردودیم  بهترین نمره ها  رو می گرفتم .بعد ها فکر کردم اگر هیچ وقت نمی دونستیم که امتحان می شیم باز هم می تونستم این کارو کنم .و بعدها..........اگر می دونستیم کی می میریم تو این غفلت فرو می رفتیم یا این همه شاکی واسه خودمون درست می کردیم؟ حالا حکایت زمانه حکایت عشقه اگه بدونی اونی رو که می بینیش ممکنه از همین فردا دیگه نبینیش به( هر دلیلی )باز دلت می آد ازت برنجه؟دنیا محل امتحانه؟ همه جا حوزه امتحانه اگه از همین لحظه استفاده نکنیم باختیم.گاهی حس می کنم چقدر خوبه که ما مال هم نیستیم که اگه بودیم شاید این امتحانه فراموش می شد.

امشب ماه اتوبان چقدر قشنگ بود .وقتی اومدی هنوز نبود. وقتی بر می گشتی همراهمون بود و ریز ریز می خندید.و بعد باهام برگشت .کلی باهاش حرف زدم. با تو بر می گشتم .پر از تو بودم . ماه شده بودم.باز همون دور نزدیک بودی .آخی دم پله ها باز ترس برم داشت .نمی خواستم بیام.می ترسیدم برگردم و نباشی.وای چقدر ای هفته دیر گذشته بود. امشب تو ماه می خوابم.

+ نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط افسانه و سهراب  |