تبليغاتX
دفترچه ممنوع
دل نوشته هاي ما
آخر جلوي چشم هاي قرمز اين بخاري؟!

 ببين .... چه تب و لرزي دارد

شر شر عرق مي ريزد

 بدون اين كه كتري رويش بجوشد

يخ كرده است بخاري

دارد مي لرزد

بگذار از آغوشت بيرون بيايم

 گناه دارد

آه اين بخاري اگر بگيردمان

 شايد اين آتش خاموش شود

لااقل بيا برويم آن اتاق

صبر كن

 نه دستم نمي سوزد

بايد بخاري را نوا زش كنم

 اه حسود ي نكن

 تو كه نمي خواهي همه لوله هاي گاز يخ بزنند

بيا برويم

و دعا كنيم توي ذهن دودي بخاري ها

خاطره نماند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط افسانه و سهراب  |