تبليغاتX
دفترچه ممنوع
دل نوشته هاي ما
با تو به مهمانی نمی روم

با تو نمی رقصم

با تو نمی خوانم

توی شناسنامه ات نیستم

حتی توی دفترچه خاطراتت

یا دفترچه تلفنت

پس چرا وقتی نیستی همه نگرانم می شوند

پس چرا همه گل های پیراهنم را بو می کنند

پس چرا سرم را گرم می کنند تا بغض هایم نشکند

دیروز مادرم می گفت :فکر کنم کم خون شده ای ؟

گفتم :مگر خونم را می بینی؟

گفت :توی آینه نگاه کن

زرد بودم زرد زرد

کاری کن

اگر رژ گونه ام تمام شود ..............

اگر نیایی

رگهایم بی تابی می کنند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط افسانه و سهراب  |