وقتی دانه های انگور را توی دهانت گذاشتم
و آن چاه مرموز سنگی دلش هوای زلالی چشمهایت را کرد
قشنگ است این قلعه آقا
اما حسن صباح هم حق دارد حسودی کند
وقتی من بی آنکه هشتصد تا پله را بروم بالا
تو قلعه سبز بازوانت تا همیشه می رقصم
توی کوچه باغ های الموت آوازهایم را می ریزم
امروز همه این درخت ها می رقصند
مثل من توی نگاهت ......