می دانم که به زندانی ات سر می زنی
باید ترس نیامدنت را از سر این خانه بتکانم
وگرنه همه آجرهای این خانه می لرزند
می شویم
می سابم
جارو می کشم
به خانه ام دلداری می دهم
برای فرش ها
مبل ها
بالش قرمزمان قصه می گویم
تا نترسند
تا نترسم
جارو برقی خاموش می شود
نیستی
نیستی که درستش کنی
نه به مبل که می رسد خاموش می شود
جیغ می کشد
آخ
حق دارد آقا
دو تا موی سفید
که عطر انگشتان من را دارد
حق دارد جارو برقی
بغلش می کنم
بغلم می کند
شانه هامان ....