من تشنه ام تا قیامت بارانی چشم مستت
باریده بر خاک سینه مانده است چشمم به دستت
ساغر به ساغر بریزی صهبای دیگر بریزی
خمخانه ات را بگردم تا من شدم می پرستت
رستم از هر بند و دامی لب تر نکردم به جامی
دل برده ای پیش از این لیک کس این چنین دل نبستت
قسمت همین بوده شاید این باده پنهان بماند
شاید که این تشنگی بود تقدیر روز الستت
این عشق عین غرور است یا این غرور عین عشق است
فرقی ندارد عزیزم وقتی نسیمی شکستت
حالا صدایم کن ای دوست با لهجه خوب باران
تا عطر مستی برقصد زان باده که بود و هستت