تبليغاتX
دفترچه ممنوع
دل نوشته هاي ما

دو سال پیش همه چیزو گذاشتم اول جاده و رفتیم دلم تنگ اون روزاست روزی که یه آدم دیگه شدم و این شعر سوغات اون روزا

 

من چهار روزه ام

و ديگر بزرگ نمي شوم

من چهار روز است كه در زاينده رود آغوشت

زاييده شدم

ماه هاست كه در كيسه اشك چشمهايت شناورم

و اين چشمهاي پابه ماه تو چقدر ماهت كرده بودند

توي مسجد شاه مسلمان شدم

وقتي توي گوشهايم اذان خواندي

و توي كليساي وانگ غسل تعميدم دادند

و ناگهان اين نوزاد زن شد

زني كه گم شده بود

بين اوراق سنگين برده داري

بين هراس نفقه و تمكين

بين ديوارهاي سنگي بايد و نبايد

بين رساله هاي نانوشته خدا

دنيا دو روز نيست

دنيا چهار روز است

و من چهار روزه ام

حالا نمي ترسم از مرگ

كه همه عطر دنيا در آغوشم است

حالا به چشمهايت پل مي زنم

يك

دو سه ..

نه سي و سه پل

و صبر مي كنم تا شب شود

تا پل ها چراغاني شود

تا من توي خيسي نگاهت شنا كنم

و همه ترس هاي دخترانه را قورت دهم

و زاينده رود آغوشت ديوانه شود

و جيغ بكشد از عطر تنم

حالا بايد بگردي دور نيست

ديگر گم نمي شوم

تمام حجره هاي نقش جهان را بگرد

از آن بالا دست بر پيشاني بگذارو اشكهايت را بريز توي يك حوض مسي

و بي خيال پادشاه هاو پليس ها و گشت ها ومامور هاي جهنم

كه توي كليسا ناخن هايشان را مي كنند توي شكم زن ها

تا روده هايشان را بيرون بياورند

بگذار سينه ام را بشكافند

مگر غير از تو چيزي مانده است

خداي كليسا مهربان است

و مي گذارد هر چند تا كه دلم مي خواهد عكس بگيرم

خداي مسجد هم همين طور

من پرم از عكس تو

و خدا دعوايم نمي كند

و به جهنم نمي روم

اصلا همان جا اعتراف مي كنم

فرقي نمي كند

توي كليسا يا مسجد

يا در گوش طاووسي كه عروس شده است

و مي خرامد

من اعتراف مي كنم به همه گناهانم

آقا خدا پدر روحاني

 يا همين حاج آقاي مهربان مسجد

من گناهكارم

من به ميل خودم به دنيا آمدم

دسته گل به آب داده ام

مثل دسته گل افتاده ام توي زاينده رود

وچهار روز

 رقصيدم رقصيدم و رقصيدم

و همه قايقرانها را به آواز واداشته ام

اين زن توي نقش هاي اسليمي پيدا شد

توي مسجد رقصيد

وسط كليسا گريه كرد

 حوري هشت بهشت شد

و بالا ي آتشگاه چشمهاي مردي سوخت

اين هم خاكستر چهار روزه ام

حالا اين خاكستر را به جهنم ببريد

فايده اي ندارد

كافيست صدايم كند

اين آتش مي رقصد

زبانه مي كشد

از دل آتش

و باز

زني پيدا مي شود

بلند صدايم كن آقا

صدايم كن تا پيدا شوم

دور نيستم

دير نيستم

بگذار برقصم در صدايت

واشكهايم بر شانه هايت سرازير شوند

تا زاينده رود پر شود

تا پل هاي چشمانت خراب شود

تا اين دنياي خراب شده را آب ببرد

تا من چهار روز نفس بكشم

و تمام اقاقيا ها ي اين شهرآبستن عطر بوسه شوند

تا پر شوم از هراس روز پنجم

روزهاي خاكستري

بيندازم به همين رودخانه

بگذار دوباره اين زن گم شود

بخار شود ميان اسليمي هاو گنبدها

ديگر از گم شدن هم نمي ترسم

اين پليس ها كه عرضه ندارند پيدايم كنند

بگذاراين رودخانه ارام بگيرد

تا ديگر هيچ زني را پيدا نكند.

و همه زن ها بدانند

كه دينا چهار روز است

نه دوروز

و من چهارروزه ام .

 

دوم خرداد 1385

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط افسانه و سهراب  | 

دعای باران خواندم

برمن باریدی

حالا باید نذرم را ادا کنم

هزار بوسه شرجی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط افسانه و سهراب  | 

تخم چشمم را مي گذارم توي چشمي در

 

تا نگويد

زودتر از من ترا ديده است

 

تازه

او كه بلد نيست قدم هايت را بشمارد

و نفسهايت را

و دستهايش را باز كند پشت در

 

بي حيا

فقط بلد است زل بزند به ما و

غش غش بخنددو

تن در را بلرزاند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط افسانه و سهراب  |