واژه واژه مي باردبرتنم صدايت باز
تا بريزد از جانم غربت هوايت باز
كوه جنگل و دريا جاده سبزه و صحرا
مي كشاندم هرجا عطر ردپايت باز
دل زدم به درياي وحشي نگاه تو
رود كوچكي آمد تا شوئد فدايت باز
گفت هرچه باداباد اين دل خراب آباد
از تمام اماها مي كنم رهايت باز
رانده اي مرا از خويش زخم بردلم شد بيش
بيهوده است چون هستم بر در سرايت باز