دست خودم نبود دلم خواست درد دل کنم حتی اگه نشنوه .ببخشید اگه دوست ندارید
سوایی بیمو آفتاب سر بزو
تازه تازه می چشمه بییته خو
نشور شی پیرهنه هاده منه تا
هاکنم شی سرین بییرم وی بو
*****
الهی شو نیه شو خیلی بده
شو که وونه می دل دنیای درده
تی خنه گرمه وی چشمو صدایه
می خنه خیلی سرده خیلی سرده
*****
خواخر جان عاشقی چاره ندارنه
می جور هیچ کس دل پاره ندارنه
نفرین نکن منه خدا بزووه
تقدیر دارا و بیچاره ندارنه
*******
خواخر جان مردمی کیجا اسیره
دعا هاکن که تی وسنی بمیره
می دل ونووشه خوانه بو منی یار
می قبر سر ه ونوشه باییره
******
من و ناله از این زینده جدایی
تو و شیون ز درد بی وفایی
برمه نکن خواخر من تی دلی دا
من و تو هم آخر دارمی خدایی
ایستگاه ها را می شمارم
و نفس های تو را
و ستاره ها را
دلم یک خانه کله قندی می خواهد
که تا ما را می بیند
قند توی دلش آب شود
و دل دل کند که مهمانش شویم
تا هوای بوسه بگیرد
تا بشود کندوی عسل
و سهند گرمش بشود و برف شانه هایش را
بتکاند
و شهریار
تلخ بگویدم که دیر آمده ام
و بخواند:
آمدی جانم به قربانت ولی ....
حالا چرا انگشتهایم به تخت این همیشه مسافر نمی رسد؟
دارد صبح می شود
ستاره ها تمام نمی شوند
و شعر های نفس تو خوابم نمی کند
ولی ایستگاه ها ...
تمام می شوند
و من
دلم یک خانه کله قندی می خواهد ....
فرزندی ندارم که رو به نگاهت بنشیند و
بگوید که دوستت دارد
توی هوای دلتنگی یادم رفت
تو هنوز نرفته بودی و هوا......
خورشید چشمهایت داشت از روی شانه هایم غروب می کرد
و من نفهمیدم که دارد قضا می شود
شاید توی بغضم ماند دوستت دارمی که
قضا شد
تو می گویی
خدا نگهم می دارد تا ادایش کنم ؟
"باز کن پنجره را"
عطر عشق آمده است
"باز کن پنجره را"
به گمان، بوی بهشت آمده است
باز کن پنجره ها ، درها را
"دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت"
پرده ها آویخته
در و دیوار خراشیده، فرو ریخته
همه جا رنگ خزان است و دلم بوی بهار می طلبد
...
من چه می خواهم؟
به چه می اندیشم؟
"از کجا آمده ام، باز کجا خواهم رفت ؟"
عطر یک نرگس مست ...
بُوَد آیا که مرا غرقه ی خود بنماید؟
دل من تنگِ فراموشی هاست
بوی آغوشِ خوشش می خواهد
عطر آن نرگس مست
رنگ و بوی قلم شیطنت آمیز هوس آلودش
و نگاه خجلش،
که گره خورده به چشمان نَمور و نفس پر تردید
همه تردید، آه تردید ...
به جز آن دم که فرو می رود و باز برون می آید :
دوستت می دارم ...
به چه می اندیشم؟
در کجا لانه کُنَد مار زَهَر نیش هراس؟
در سراپرده تاریک خیال؟
به سرانجام مه آلود گناه؟
که در آن گم شده سرحدٌِ دو چیز: خواسته ها، بایدها
چکنم من؟ چکنم؟
گر از این سو بروم،
ترس بِشکستن این حُرمت ها
ور از آن سو گذرم،
پا نِهَم بر سر معصوم و نگاه خوش و بارانی عشق
پس چه باید بکنم؟
...
دل ندا می دهدَم:
باز کن پنجره ها، درها را
گر بمانی به سرای عَبثِ حُرمتِ رفتار عوام
هیچت از غیب نیاید به نصیب
به جز آن عمر تَبَه گشته به سردابه خواب
پس خیز و بگُشا پنجره ها، درها را
عشق همین نزدیکی ها ... منتظر است .
* عبارات داخل گیومه از شُعرا وام گرفته شده
وبلاگمون دو ساله شد . دو ساله که قشنگترین حرفامو این جا نوشتم تلخ شیرین اما همه اش برام قشنگه از همتون که همراهیم کردید و می کنید ممنونم دوست داشتن هیچ کجا محوطه ممنوعه نیست اما روزگاره دیگه باید قسمتی از زندگیتو ممنوع کنی نباید حرفای دلتو هر جا بزنی چون ظاهرا تنها گناه روزگار دوست داشتنه و تاوان داره .من هیج وقت نخواستم کسی رو اذیت کنم شاید هم برای همین ناچاری سکوت کنی ...بگذریم .از این که درد دلهامو و این شعرهای تنهایی می بینیدو ابراز لطف می کنید بی نهایت خوشحالم خوشحالم که خدا رو دارم سهراب هست و شما که تحملم می کنید .دعامون کنید ....
این هم شعر دو سالگی:
مادرم گفت ((آه گوش بده
یک نفر توی کوچه می خواند
سن تو قد نمی دهد دختر
که بدانی که او چه می داند
می شکستیم کاسه و بشقاب
تا بشوریم ظرف و زن بشویم
بعد از ترس جیغ های عزیز
چینی بند زن صدا کردیم
من شدم زن و بعد مادر تو
و دلم تنگ این صداست هنوز
آی ناجی کودکی هایم
نفست گرم و دلگشاست هنوز))
توی کوچه قشنگ می خوانی
بند بر چینی شما بزنم
بهتر از روز اولش بشود
من همان چینی بند زنم
من شدم گیج نغمه هایت یا
جادوی دستهای اعجازت
تو بگو عاشق کدام شدم
که برقصاندم همه سازت
مثل یک قوری گل سرخی
می نشینم که بشکنی بازم
تکه تکه مرا بلند کنی
و بگویی که باز می سازم
بشکن ناز شست دستانت
در عوض مست عطرشان شده ام
می نوازی شکسته های مرا
چینی قیمتی تان شده ام
بند بندم خوش است امشب کاش
هوس چای دم کشیده کنی
توی فنجان برقصم و تا صبح
غزل بوسه ام قصیده کنی
چه فرقي مي كند
من گم مي شوم
روزي
شايد كاسه سر مرا از زير شهري خاموش در بياورند
و كسي بگويد
عكس تو را
بعد 3000سال
در جام سر من مي بيند
و اسكلت من بخندد
خجالت بكشد
و خودش را زير شيشه جمع كند
من گم مي شوم
در هوس
رنگي آغوش تو
بين خنكاي رنگي
پنجره هاي خانه بروجردي ها ي
من خرد مي شوم
توي آينه هاي اتاق آينه
من توي چشمهاي تو پيدا نمي شوم
كه پر از همهمه است
حتي اگر آغوشت پر از عطر فندق شود
و دستهايت لبريز بوسه هاي دلواپس من
حتي اگر پيرزني گلهاي دامن پر چينش را بتكاند
سر به ديوار قرمز خانه اش بگذارد
ياد جواني مردش كند
به حلقه تنگ دستهايم بر بازويت بخنددكه :
فرار نكند!
فرار مي كنم
فرار مي كني
ريشه زده اي
درخت هزار ساله
ميان عطر اذان
تو به اندازه هزار سال قد كشيده اي
پير شدي آقا
من زنداني درخت مهر تو مي شوم
و هزار و يك شب برايت شعر مي خوانم
راه كوتاه مي شود
دوباره زود مي رسيم
و چشم هاي بدرقه من دلتنگ مي شوند
من گم مي شوم
تو برنمي گردي
شهرزادت بين تنه هاي هزار ساله ات
مي رقصد
تو نمي بيني
كه چشمهايت پر است
كدام فصل بيايم
كدام اذان
لب مي گزم
هميشه
وقت بدرقه
هنگامه سرمستي رقص فندق ها
ودر نبض وحشي آمدنت
كه دلم را هي قورت مي دهم
شهرزاد نبايد جيغ بكشد
نبايدبلند گريه كند
بلند بخندد
شيشه هاي اتاق آينه مي ريزند
مي فهمي آقا؟
مستي هزار ساله شهرزاد
ميان چشمهاي تو بود
هست
اما همه شهر مدفون مي شود
اگر فرياد مستي اش بلند شود
وبعد 3000 سال
در جمجمه اش
عكس توست
و پسري كه شايد دختري را تنگ در آغوش بگيرد
در چشمهايش شنا كند
به كاسه خندان سرم بخنددو بخواند
كه در پياله
عكس رخ يار ديده است.
آذر ۸۴
تو چه می دانستی که آفتاب چشمهایم را کور می کند
حالا طوری نشده
حالا به جای دو تا تیله قهوه ای ترسان
دو تا خورشید توی چشمخانه دارم
گریه نکن آقا
نترس
این دخترک کور نمی میرد
توی هیچ چاله ای هم نمی افتد
وقتی صدای تو پیدایش می کند
فداي شيوه دل دادن تو
نمي خواهم بشم وصله تن تو
خدا قسمت كنه گاهي نشينم
به جاي دكمه پيراهن تو
-------
خانوم جان ، شب بلنده شب بلنده
عزيزم هي مي شه دنده به دنده
چشاش تا گرم شد يادت بمونه
بكش روشو كه جانم يخ نبنده
این ماسک اکسیژن را بردار دکتر
بی فایده است
سرب تهران کاره ای نیست
می دانی چند روز است توی چشمهایش نفس نکشیده ام
نه نه
من بهانه برای گریه دارم
پس هی این سوزنها را توی رگهایم فرو نکن
فایده ای ندارد
رگهایم یخ زده است
خوب چله تابستان باشد
چه ربطی دارد
دستهایم بی نبض نوازش دستهای آدم برفی اند
آدم برفی که رگ ندارد
رهایم کن دکتر
نگذار این خون یخ زده بیفتد به گردنت
من که نمی گذارم این چای از دهان بیفتد
به اشکهای شورم نگاه نکن
و به زنبورهای دلخوری ام که دائم وزوز می کنند
یک کندو عسل این جاست
و تو شیرین ترین چای عالم
کاین چنین
سرخوشانه اوفتاده اند
پای تو
خوش به حال جنگل و درخت
خوش به حال شرجی نگاه کودکان ساحلی
خوش به حال من
خوش به حال این هوای گرم انتظار
و دلی که
تنگ
تنگ
تنگ
می شود
خوش به حال بی قراری تمام بوته های دامنم
تو
مرد می شوی
در عشق آباد اغوشم
در دریاچه نوازشم
در مهستان دلتنگی ام
در شعله های انتظارم
و در باران شمالی بوسه هایم
روزت مبارک
فرار می کنیم
تا به رسمیت شناخته شویم
دست در دست هم
خواب مردان آشفته می شود
و زنان آه می کشند
سر بر دامن بایزید می گذاریم
تا عشق فریاد زند (اناالحق)
تو مرا دزدیده ای
از دیوار تنهایی ام بالا آمده ای
خجالت نکش
سرت را بالا بگیرو بگو که با چراغ آمدی
دست به اشکاف سینه ام برده ای
و دزدیده ای دلم را
مثل من
که به گواهی همه جاده ها
دزدیده ام
عطرت
آغوشت
نفس لحظه هایت
و آواز دستهایت را
می خواهند دستهایمان را قطع کنند
گرسنه ام آقا
نانی از تنور لبخندت می خواهم
گرم
شیخ فریاد می زند :
از ایمانش نپرسیدو نانش دهید
و عشق فریاد می زند
انالحق
و دستهامان که در هم می پیچد
می جوم نان شیرین لبخندت را حکم برائتمان را می آورد
در دستهامان می گذارد
عشق عبای شیخ خرقانی را می کشدو می گوید
اناالحق
و پا می کوبد
شیخ می خندد:(( انت الحق))
۲
باید گمم کنی آقا
توی قدیمی ترین جنگل دنیا
باید بگویی که می روی
تا من بخار شوم
ابر شوم
تا جنگل خفه شود از ابر
و راه دریا را گم کند
اما من گم نمی شوم
دستهایت را محکم می گیرم
چراغ چشمهایت مه را می شکند
و درخت ها رد آوازت را می گیرند
تا پیدایت کنم
بیهوده است
پیدایم می کنی
پیدایت می کنم
پس سر را هم نگذار
حتی توی جنگل بی راه
نامت حک شده بر پیشانیم
و پیچیده ام در عطر تنت
که می تواند برم دارد
جز تو؟
۳
شب
ابر در آغوش جنگل می رقصد
من در آغوش تو
و باد
هر چه تقلا می کند
نه حریف ابر می شود
نه حریف من
بگذار هی بگوید چادر نشین
هی مسخره ام کند
و هی بزند توی سر ابر
که خاک برسرت
جایت توی دل آسمان بود
که زمینت زد؟
تا ابر شانه های سبز سنگی جنگل را ببوسد و بگوید :
عشق
جنگل گرم است
مثل خانه چادری ما
و باد در به در عالم می شود
وقتی می گویم
دوستت دارم
وقتی می گویی
دوستم داری
وقتی ابر توی دل جنگل می لرزد
می رقصد
و می ترسد جنگل را از او بگیرند و گریه می کند
تا ابر تصدقش برود که
(چه وقت باران است ! نترس)
خروس ها کی می خوانند
باد توی بیابان گم شده است
و من صبحانه می خورم
از تنور لبخندت و
شیرو عسل نگاهت
و می رقصم
زیر آبشار نوازشت
۴
شب
باد خیره سرد می اید
توی گوشت هو هو می کند
((فردا ...فردا ....فردا ....
می ترساندت
باز می خواهی گمم کنی
باد نقشه می کشد
(بگو امشب بگو
بگو که می روی
گمش کن
پیدایت نمی کند
بیندازش توی گل رامیان
رهایش کن توی آشورا ده
از قایق پرتش کن و پارو بزن برو
بفروشش
یک روسری گلدار بزرگ برایش بخر
و بفروشش به ترکمن ها توی بازارچه مرزی
ببرش پای قلعه ماران
و از آن بالا پرتش کن پایین
بیرونش کن
از نگاهت
دلت
پشت درختها پنهان شو
بگذار گم شود
خوراک شیر ها
می گویند ببر هم دارد این جنگل
جنگل می داند با گم شده ها چه کند )
می ترسی
در گوشم نجوا می کنی
نمی رسیم به هم
برو
پیراهن آسمان غرق ستاره است
می گویم : بشمار
می گویی نمی رسیم
می گویم : بشمار
می گویی : نمی توام
می گویم : چه بد ! حالا از کجا بفهمم چقدر می خواهمت ؟
محکم ترین قلعه دنیا می شوی وقتی در آغوشم می گیری
و روی گردنم ستاره بوسه می نشانی
ستاره ها هوای دهانت را می کنند
روستا گرم می شود و
باد بیچاره
صدای بایزید می آید
صدای خش خش عبایش که بر پشت بام های گلی کشیده می شود :
می خواند: انت الحق
۵
می رویم به مهمانی خواهرهایم
آفتاب گردان ها
که تا صبح گریه می کنند
مثل من
تا خورشید بیدار شود
و بگوید :
صبحتان به خیرو شادی
خواهر هایم در آغوشم می گیرند
و بین خودمان بماند
حسودی می کنند
به ۵ شبی که هم خانه خورشیدم هستم
می گویند خوش به حالت
تو را می گذارم وسط خواهر هایم
خورشید قرمز می شود
(( برو بیرون ))
خواهر هایم دستهایشان را می برند
و رو به تو می کنند
خورشید صورتمان را می سوزاند
بیا برویم آقا
خواهرهایم را هوایی نکن
گندم های پا به ماه
برایمان دست تکان می دهند
باد پرشان می کند که بگویند :
گندم گل گندم ای خدا
دختر مال مردم ای خدا
خوشه گندمی را می بوسی
می خوانی :
ز خاک من اگر گندم برآید ......
دختر مردم تصدق چشمهایت می رود
و گرسنه اش می شود
تنور لبخندت روشن
ابرهاي پشمكي
اين جا نه كوچه دارد
نه اتوبان
نه خيابان
حتي چاله ها هم هواييست
تا من هوايت را نكنم
تا من ياد هيچ دست اندازي نيفتم
و با ماشين جيغ نكشم
فرار كرده ام آقا
از تو
از زميني كه با تو بر آن رقصيده ام
بالا مي آيم
كنده مي شوم از زمين
مهماندار مي گويد 33هزا ر پا
چه خوب
دستت به من نمي رسد
قد نمي كشي به اندازه
33هزار پا
و من ميان بالش ابرها مي بندم
چشمهايم را
سرمن را مي گذارم روي شيشه
شايد ابري نوازشم كند
شايد اشكهايم را پاك كند
انگشتهايت روي چشمهام مي لغزد
سلام بانو
اي واي چطور قد كشيدي آقا
ابرها نوچ مي شوند
شيرين
و تو لقمه اي ابر پشمكي مي گذاري توي دهانم
تا بغضم را گم كنم .
مشهد خرداد 87
واژه واژه مي باردبرتنم صدايت باز
تا بريزد از جانم غربت هوايت باز
كوه جنگل و دريا جاده سبزه و صحرا
مي كشاندم هرجا عطر ردپايت باز
دل زدم به درياي وحشي نگاه تو
رود كوچكي آمد تا شوئد فدايت باز
گفت هرچه باداباد اين دل خراب آباد
از تمام اماها مي كنم رهايت باز
رانده اي مرا از خويش زخم بردلم شد بيش
بيهوده است چون هستم بر در سرايت باز
من چهار روز است كه در زاينده رود آغوشت
زاييده شدم
ماه هاست كه در كيسه اشك چشمهايت شناورم
و اين چشمهاي پابه ماه تو چقدر ماهت كرده بودند
توي مسجد شاه مسلمان شدم
وقتي توي گوشهايم اذان خواندي
و توي كليساي وانگ غسل تعميدم دادند
و ناگهان اين نوزاد زن شد
زني كه گم شده بود
بين اوراق سنگين برده داري
بين هراس نفقه و تمكين
بين ديوارهاي سنگي بايد و نبايد
بين رساله هاي نانوشته خدا
دنيا دو روز نيست
دنيا چهار روز است
و من چهار روزه ام
حالا نمي ترسم از مرگ
كه همه عطر دنيا در آغوشم است
حالا به چشمهايت پل مي زنم
يك
دو سه ..
نه سي و سه پل
و صبر مي كنم تا شب شود
تا پل ها چراغاني شود
تا من توي خيسي نگاهت شنا كنم
و همه ترس هاي دخترانه را قورت دهم
و زاينده رود آغوشت ديوانه شود
و جيغ بكشد از عطر تنم
حالا بايد بگردي دور نيست
ديگر گم نمي شوم
تمام حجره هاي نقش جهان را بگرد
از آن بالا دست بر پيشاني بگذارو اشكهايت را بريز توي يك حوض مسي
و بي خيال پادشاه هاو پليس ها و گشت ها ومامور هاي جهنم
كه توي كليسا ناخن هايشان را مي كنند توي شكم زن ها
تا روده هايشان را بيرون بياورند
بگذار سينه ام را بشكافند
مگر غير از تو چيزي مانده است
خداي كليسا مهربان است
و مي گذارد هر چند تا كه دلم مي خواهد عكس بگيرم
خداي مسجد هم همين طور
من پرم از عكس تو
و خدا دعوايم نمي كند
و به جهنم نمي روم
اصلا همان جا اعتراف مي كنم
فرقي نمي كند
توي كليسا يا مسجد
يا در گوش طاووسي كه عروس شده است
و مي خرامد
من اعتراف مي كنم به همه گناهانم
آقا خدا پدر روحاني
يا همين حاج آقاي مهربان مسجد
من گناهكارم
من به ميل خودم به دنيا آمدم
دسته گل به آب داده ام
مثل دسته گل افتاده ام توي زاينده رود
وچهار روز
رقصيدم رقصيدم و رقصيدم
و همه قايقرانها را به آواز واداشته ام
اين زن توي نقش هاي اسليمي پيدا شد
توي مسجد رقصيد
وسط كليسا گريه كرد
حوري هشت بهشت شد
و بالا ي آتشگاه چشمهاي مردي سوخت
اين هم خاكستر چهار روزه ام
حالا اين خاكستر را به جهنم ببريد
فايده اي ندارد
كافيست صدايم كند
اين آتش مي رقصد
زبانه مي كشد
از دل آتش
و باز
زني پيدا مي شود
بلند صدايم كن آقا
صدايم كن تا پيدا شوم
دور نيستم
دير نيستم
بگذار برقصم در صدايت
واشكهايم بر شانه هايت سرازير شوند
تا زاينده رود پر شود
تا پل هاي چشمانت خراب شود
تا اين دنياي خراب شده را آب ببرد
تا من چهار روز نفس بكشم
و تمام اقاقيا ها ي اين شهرآبستن عطر بوسه شوند
تا پر شوم از هراس روز پنجم
روزهاي خاكستري
بيندازم به همين رودخانه
بگذار دوباره اين زن گم شود
بخار شود ميان اسليمي هاو گنبدها
ديگر از گم شدن هم نمي ترسم
اين پليس ها كه عرضه ندارند پيدايم كنند
بگذاراين رودخانه ارام بگيرد
تا ديگر هيچ زني را پيدا نكند.
و همه زن ها بدانند
كه دينا چهار روز است
نه دوروز
و من چهارروزه ام .
دوم خرداد 1385
دعای باران خواندم
برمن باریدی
حالا باید نذرم را ادا کنم
هزار بوسه شرجی
تخم چشمم را مي گذارم توي چشمي در
تا نگويد
زودتر از من ترا ديده است
تازه
او كه بلد نيست قدم هايت را بشمارد
و نفسهايت را
و دستهايش را باز كند پشت در
بي حيا
فقط بلد است زل بزند به ما و
غش غش بخنددو
تن در را بلرزاند.
نشد پیراهن همیشه اش باشم*
اما خوب گوش کن
آهای پیراهن قرمز
در آغوشش بگیر
محکم نه
مثل وقتی تنها نیستیم
نوازشش کن
تا دل انگشتانم خنک شود
در عطرش برقص
مثل من
و روی بند
که بی او
آویزان دنیا شدی
کمتر گریه کن
زود خشک شو
مثل چشمهای من
خدا را چه دیدی
شاید دوباره به تن بوسی اش رفتی
اشاره به حدیثی از پیامبر اکرم که زن و مرد را پیراهن هم می نامد
تقویم جیبی بوی عید می داد
روی صفحه اولش نوشتم
عیدت مبارک دختر بابا
لپهای بابا را توی قاب عکس بوسیدم
ریشهایش صورتم را نخورد
بابا گفت : حالا آرزو کن
سال را تحویل کارون دادم
سوسن های دشت سوسن دم گرفتند:
آرزو کن
تقویم را باز کردم
مثل حافظ