تبليغاتX
دفترچه ممنوع -
دل نوشته هاي ما

تقویم جیبی بوی عید می داد

روی صفحه اولش نوشتم

عیدت مبارک دختر بابا

لپهای بابا را توی قاب عکس بوسیدم

ریشهایش صورتم را نخورد

بابا گفت : حالا آرزو کن

سال را تحویل کارون دادم

سوسن های دشت سوسن دم گرفتند:

آرزو کن

تقویم را باز کردم

مثل حافظ

یا خدا بدش نیاید

مثل قران

و آرزو کردم که

نه جمعه هایش

نه تعطیلاتش

نه برفهایش

نه بارانهایش

که روزهای ملاقاتمان زیاد باشد

زیاد

بابا خندید

و سوسن ها

من قرمز شدم

مثل ماهی که سیخ ایستاده بود توی تنگ

و له له می زد برای کارون

کویر قشنگ بود

و من دلم می خواست یکی بیاید

من را از تنگ کارون بگیرد

بیندازد توی دل کویر

سال کهنه روی رود می رفت

مثل اشک های من

که بی تاب  بوسه های انگشتانت بودند.

حالا به نظرت تقویم بابا حرف سرش می شود ؟

بابا توی قاب خندید

از بیابان هم صدای خنده می آمد

سوسن ها ریسه رفتند

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط افسانه و سهراب  |