تخم چشمم را مي گذارم توي چشمي در
تا نگويد
زودتر از من ترا ديده است
تازه
او كه بلد نيست قدم هايت را بشمارد
و نفسهايت را
و دستهايش را باز كند پشت در
بي حيا
فقط بلد است زل بزند به ما و
غش غش بخنددو
تن در را بلرزاند.
RSS