ابرهاي پشمكي
اين جا نه كوچه دارد
نه اتوبان
نه خيابان
حتي چاله ها هم هواييست
تا من هوايت را نكنم
تا من ياد هيچ دست اندازي نيفتم
و با ماشين جيغ نكشم
فرار كرده ام آقا
از تو
از زميني كه با تو بر آن رقصيده ام
بالا مي آيم
كنده مي شوم از زمين
مهماندار مي گويد 33هزا ر پا
چه خوب
دستت به من نمي رسد
قد نمي كشي به اندازه
33هزار پا
و من ميان بالش ابرها مي بندم
چشمهايم را
سرمن را مي گذارم روي شيشه
شايد ابري نوازشم كند
شايد اشكهايم را پاك كند
انگشتهايت روي چشمهام مي لغزد
سلام بانو
اي واي چطور قد كشيدي آقا
ابرها نوچ مي شوند
شيرين
و تو لقمه اي ابر پشمكي مي گذاري توي دهانم
تا بغضم را گم كنم .
مشهد خرداد 87