فرار می کنیم
تا به رسمیت شناخته شویم
دست در دست هم
خواب مردان آشفته می شود
و زنان آه می کشند
سر بر دامن بایزید می گذاریم
تا عشق فریاد زند (اناالحق)
تو مرا دزدیده ای
از دیوار تنهایی ام بالا آمده ای
خجالت نکش
سرت را بالا بگیرو بگو که با چراغ آمدی
دست به اشکاف سینه ام برده ای
و دزدیده ای دلم را
مثل من
که به گواهی همه جاده ها
دزدیده ام
عطرت
آغوشت
نفس لحظه هایت
و آواز دستهایت را
می خواهند دستهایمان را قطع کنند
گرسنه ام آقا
نانی از تنور لبخندت می خواهم
گرم
شیخ فریاد می زند :
از ایمانش نپرسیدو نانش دهید
و عشق فریاد می زند
انالحق
و دستهامان که در هم می پیچد
می جوم نان شیرین لبخندت را حکم برائتمان را می آورد
در دستهامان می گذارد
عشق عبای شیخ خرقانی را می کشدو می گوید
اناالحق
و پا می کوبد
شیخ می خندد:(( انت الحق))
۲
باید گمم کنی آقا
توی قدیمی ترین جنگل دنیا
باید بگویی که می روی
تا من بخار شوم
ابر شوم
تا جنگل خفه شود از ابر
و راه دریا را گم کند
اما من گم نمی شوم
دستهایت را محکم می گیرم
چراغ چشمهایت مه را می شکند
و درخت ها رد آوازت را می گیرند
تا پیدایت کنم
بیهوده است
پیدایم می کنی
پیدایت می کنم
پس سر را هم نگذار
حتی توی جنگل بی راه
نامت حک شده بر پیشانیم
و پیچیده ام در عطر تنت
که می تواند برم دارد
جز تو؟
۳
شب
ابر در آغوش جنگل می رقصد
من در آغوش تو
و باد
هر چه تقلا می کند
نه حریف ابر می شود
نه حریف من
بگذار هی بگوید چادر نشین
هی مسخره ام کند
و هی بزند توی سر ابر
که خاک برسرت
جایت توی دل آسمان بود
که زمینت زد؟
تا ابر شانه های سبز سنگی جنگل را ببوسد و بگوید :
عشق
جنگل گرم است
مثل خانه چادری ما
و باد در به در عالم می شود
وقتی می گویم
دوستت دارم
وقتی می گویی
دوستم داری
وقتی ابر توی دل جنگل می لرزد
می رقصد
و می ترسد جنگل را از او بگیرند و گریه می کند
تا ابر تصدقش برود که
(چه وقت باران است ! نترس)
خروس ها کی می خوانند
باد توی بیابان گم شده است
و من صبحانه می خورم
از تنور لبخندت و
شیرو عسل نگاهت
و می رقصم
زیر آبشار نوازشت
۴
شب
باد خیره سرد می اید
توی گوشت هو هو می کند
((فردا ...فردا ....فردا ....
می ترساندت
باز می خواهی گمم کنی
باد نقشه می کشد
(بگو امشب بگو
بگو که می روی
گمش کن
پیدایت نمی کند
بیندازش توی گل رامیان
رهایش کن توی آشورا ده
از قایق پرتش کن و پارو بزن برو
بفروشش
یک روسری گلدار بزرگ برایش بخر
و بفروشش به ترکمن ها توی بازارچه مرزی
ببرش پای قلعه ماران
و از آن بالا پرتش کن پایین
بیرونش کن
از نگاهت
دلت
پشت درختها پنهان شو
بگذار گم شود
خوراک شیر ها
می گویند ببر هم دارد این جنگل
جنگل می داند با گم شده ها چه کند )
می ترسی
در گوشم نجوا می کنی
نمی رسیم به هم
برو
پیراهن آسمان غرق ستاره است
می گویم : بشمار
می گویی نمی رسیم
می گویم : بشمار
می گویی : نمی توام
می گویم : چه بد ! حالا از کجا بفهمم چقدر می خواهمت ؟
محکم ترین قلعه دنیا می شوی وقتی در آغوشم می گیری
و روی گردنم ستاره بوسه می نشانی
ستاره ها هوای دهانت را می کنند
روستا گرم می شود و
باد بیچاره
صدای بایزید می آید
صدای خش خش عبایش که بر پشت بام های گلی کشیده می شود :
می خواند: انت الحق
۵
می رویم به مهمانی خواهرهایم
آفتاب گردان ها
که تا صبح گریه می کنند
مثل من
تا خورشید بیدار شود
و بگوید :
صبحتان به خیرو شادی
خواهر هایم در آغوشم می گیرند
و بین خودمان بماند
حسودی می کنند
به ۵ شبی که هم خانه خورشیدم هستم
می گویند خوش به حالت
تو را می گذارم وسط خواهر هایم
خورشید قرمز می شود
(( برو بیرون ))
خواهر هایم دستهایشان را می برند
و رو به تو می کنند
خورشید صورتمان را می سوزاند
بیا برویم آقا
خواهرهایم را هوایی نکن
گندم های پا به ماه
برایمان دست تکان می دهند
باد پرشان می کند که بگویند :
گندم گل گندم ای خدا
دختر مال مردم ای خدا
خوشه گندمی را می بوسی
می خوانی :
ز خاک من اگر گندم برآید ......
دختر مردم تصدق چشمهایت می رود
و گرسنه اش می شود
تنور لبخندت روشن